دروغ است
که بی من سفر رفتی
تو
همیشه هستی
من
جا مانده ام
*************
آن قدر
کلمات سرسام بگیرند
وسکوت
سفیدی بی تردید برف را
انکار کند
تا وزش حقیقت
از دهانت
آغاز شود
**********
رودها
در بستر تامل می خوابند
تا شب
با هق هقی متواضع
فصاحت روزنه را
بهانه کند
اما تو بی بهانه بمان.
+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت 0:54 قبل از ظهر  توسط عباس عبادی
|
به دلایلی شخصی و نه چندان مهم قصد تغییراتی در قالب وبلاگ داشتم که با چند اشتباه و کمی عجله و عصبی شدن همه چیز به هم ریخت و نهایتا مجبور به حذف وبلاگ و بازسازی آن شدم. با پوزش از دوستان وبا شعری تازه به روز می شوم:
پشیمانی
ابتدا همه چیز درسکوت تقسیم شد
برادران ناگهانی ما
از تکه های براق ماه وستاره
سهمشان را گرفتند
من به چاه افتادم و
بی گلایه مردم
سرخی قاب گونه و
خواب ناز چشم هات را
کسی تعبیر نکرد
آخر نه آشتی داشت وترانه
نه لالایی و صبوری
تنها پیراهن خواهران
وحنجره ی برادرانم درید
و قناری هایی درگلویم مرد
.
.
شاید وقتش رسیده
که مرگم را رسما پس بگیرم.
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388ساعت 4:11 بعد از ظهر  توسط عباس عبادی
|